تبليغاتX
عشق من سحر

دلم برات تنگ میشه مهربون

WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

سحرم تولدت مبارك

نوشته شده توسط حامد در شنبه 15 تیر1387 ساعت 0:23 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 11:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دوست دارم سحرم  >>>>  خیلی ام دوست دارم

باهاتم با مرام 

نوشته شده توسط حامد در شنبه 8 تیر1387 ساعت 2:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باز هم دیوانه تر ...

 دیوانه تر ...

                            دیوانه تر ...

           دیوانه تر ...

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 6 آبان1386 ساعت 7:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن

اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

خودمانيم ... !!!

زمين اين همه نامرد نداشت!

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 7:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 
کاش می شد عشق را ابراز کرد..
 
 
 يا که عشق را با سحر آغاز کرد..
 
 
 لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت..
 
 
 گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت..

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 7:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ تو شیشه فردا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه فرداها رو تا زد و رفت

به سرش هوای حوا زد و رفت

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کاشکی میشد دیگه هیچ غمی نباشه

توی دلای عاشقا  غصه و ماتمی نباشه

کاشکی میشد  نا امیدی جاش رو با تو عوض میکرد

چشای خیس و گریون با عشق معامله میکرد

کاشکی میشد تنهایی ها پر میشدن با عطر تو

کسی نبود این چنین دلتنگ اون نگاه تو

کاشکی میشد هرکی پیش دلدارش می بود

اینجوری بی کسی هم یه واژه ی بیگانه بود

نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 4:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سحرم دیگه تا همیشه باهات میمونم اصلا نمیتونم ازت جدا بشم می خوام یه چیزی بهت بگم :

                                        فقط تو

نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 4:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎.

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎

سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

نوشته شده توسط حامد در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 5:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سحرم تبریک میگم موفق باشی برات از ته دل آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم

                                    

                     خدا نگه دارت باشه

                    

                           

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 3:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

درآسمون دل من پرنده پر نمیزنه           به کلبه ی غم زده ام محبت سرنمیزنه

 

یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه

 

هرچی غمه مال منه بدتر ز غم حال منه

 

هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه

 

خاطرات تلخ رفته همه جاست همسفرم

 

کاشکی من گذشته ها رو بشه از یاد ببرم

 

غم همیشه با منه مثل همزاد منه

 

این طسم نمیشکنه

 

یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه

 

هر چی غمه مال منه بدتر زغم حال منه

 

هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه

 

به هرکسی رسیدم دلمو سوزونده

 

هر روز با یک بهونه چشممو گریونده

 

دلم میخواد که برم جای بی نشونی

 

برای من امید موندنی نمونده

 

دیگه وقت رفتنه وقت دل بریدنه

 

یه همزبون یه مهربون حلقه به در نمیزنه

 

نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت 10:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم

که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود

مطمئن باش برو

تو برو تا راحت تکه های دل خود را سر هم بند کنم

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت 11:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سحر تنهام گذاشتی ولی وقتی دلیلشو پرسیدم گفتی نمیدونم

         

              باشه برو خدا به همرات برات دعا می کنم

               

               از این به بعد حامد از بی وفایی مینویسه

 

       من قسم می خورم دیگه دل به هیچ انسان فانی ندهم

 

     سحر خدا نگه دار

 

 

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت 9:26 قبل از ظهر | لینک ثابت |

کفش هایت را از چشمانم قایم کن

 

که دیدنشان برای من

 

چه عجیب لحظه ی رفتن ات را

 

در ذهنم مصور می کند

 

و من در اندوه آن که بی تو

 

با تنهایی چه کنم

 

تمام شور لحظات با تو بودن را

 

ساده از کف می دهم .

زندگي يك حادثه است

مســافــر

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت 9:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

در خاطراتم سرک میکشم

 

چقدر از کلماتی که دوستشان دارم جا مانده ام

 

نمیدانم چرا

 

اما میدانم که حالا میخواهم بگویم..بنویسم

 

گوش کن

 

من میخواهم برای تو بنویسم

 

ببخش اگر..........

 

ساده بگویم که این روزها خودم نیستم..

 

نمیدانم شاید هم تازه خودم شدم

 

هر چه هست من ، آن من سابق نیستم

 

اما میدانم که این من را دوست دارم

 

برای اثبات خودم فقط قلم و کاغذ میخواهم

 

مینویسم چون هستم

 

چند خط مینویسم برای اثبات اینکه هستم

 

کافیست؟؟؟

 

نه!!! ...

 

میدانم.......

 

دلم را برایت کنار گذاشته ام

 

اما هنوز حرفم را نگفته ام

 

من...من......

 

گاهی حتی کلمات هم نمیتوانند مفهومی داشته باشند

 

به گمانم

 

در پس همه ی این کلمات

 

 میخواستم بگویم:

 

 

دوستت دارم

 

 

به همین سادگی!!!

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

عشق يعني مستي و ديوانگي رسوا شدن
با خودت بيگانه بودن مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن هم ساختن سر باختن
چون شقايق داغ بر دل داشتن شيدا شدن

 



عشق يعني رسم دل بر هم زدن بيدل شدن
همچو غنچه با تبسم لب گشودن وا شدن

عشق يعني سوختن از تشنگي و بيدلي
اشک چشمان همچو باران قطره دريا شدن




عشق يعني سوز ني سوداي وي مستي مي
موج دريا سوز صحرا سوزش دلها شدن

عشق يعني انتظار ديدن سيماي يار
همچو بلبل بيقرارو همچو من شيدا شدن

عشق يعني درد ناب و لحظه هاي التهاب
پر سخن خاموش اما چون سکوت ما شدن

 

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 7:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یه یادگاری از...............

 

معلم گفت:  ((الف)).................................................................................گفتم: او

 

معلم گفت: ((ب))...................................................................................گفتم: با او

 

معلم گفت: ((پ))...................................................................................گفتم: پیش او

 

معلم گفت: ((ت))...................................................................................گفتم: تقدیم او

 

معلم گفت: ((ه))...................................................................................گفتم: همه ی عالم او

 

معلم گفت: ((م))...................................................................................گفتم: مهر با او

 

معلم گفت: ((ج)).......................................................خواستم بگویم ((جدایی از او )) گفت:دیگه نگو!

 

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 7:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تاتوانستیم ندانستیم چه سود

 

           چون که دانستیم توانستن نبود

 

 

 پيشکش به دلباختگاني که تپش قلبشان با تپش قلب  

 

                   معشوق هماهنگ است ودوست داشتن و

 

                         مهر ورزيدن را گناه نمي دانند

 

       در سرزمين شقايق هاي وحشي

 

        بگذار بگويم:

 

 

 

                           ***   ***   ***

      

    در اين دنيا تک و تنها شدم من

 

                                گيا هي در دل صحرا شدم من

 

    چو مجنوني که از مردم گريزد 

 

                                    شتابان در پي ليلا شدم من

 

      چه بي ثمر مي خندم

 

                                   چه بي اثر ميگريم

 

      به ناکامي چرا رسوا شدم من

 

                                    چراعاشق چرا شيدا شدم من

 

                             ***   ***   ***

 

                               نامه...

 

يه قلم و يه کاغذ و يه عاشق هميشگي                                          

 

                                نميشه با نوشته ها اين همه احساسو بگي

 

 

 حرفاي پرشکایتی روکاغذاي خط خطي                                                   

 

                             از عشق من مونده فقط قلب پر از شکايتي

 

  يه بغض خامه توگلوم  يه دنياحرف ناتموم                                                                                                                                                                

                             آرزوهام پشت سرم نگاه من به رو به روم

 

اين کاغذای خط خطی نامه ی عاشقونمه  

                                                         

                           اين جاي پاي اشک من از گريه هاي نم نمه

 

از تو گله نميشه کرد اگه نمي ري از سرم                           

 

                             اگه هنوز در حسرت يه آرزوي باطلم        

 

از تو گله نميشه کرد شکايت از دل منه                                

 

                            شکستنم نتيجه ي اين همه دل سپردنه

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 7:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد بگیریم .

آموخته ام که به خودم احترام بذارم .

آموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسان را می کشد نه خود آن .

آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .

آموخته ام که آزاد باشم .

آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .

آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .

آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .

آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .

آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .

آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .

آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم .

آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .

آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط در دستی است برای گرفتن دست او و  قلبی واسه فهمیدنش .

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم."

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 7:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد .

نذری بود بین من و خودش .

ادا نشد!

گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند .

گر چه رسم بندگی را نیاموختم .

" اما اگر کفر نیست " اوهم بنده نوازی نکرد !...

گرچه دنیایم کوچک است .

گرچه زیبا نیست .

گر چه دلگیر است .

اما ...!

هر چه هست من تسخیرش کرده ام .

می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد .

می دانم هستم نیست شد .

می دانم بودم نابود شد .

و خوب می دانم نباید عذر خواست .

چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم.

" قضا بلا بود "

افتاد و شکست.

من هم شکستم اما اشک نریختم .

چرا که مدت هاست سردم !

سرد سرد !

تمام وجودم قندیل بسته ...

هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد !

می خواهی بیایی من حرفی ندارم .

بیا !

اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی ....

نوشته شده توسط حامد در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 11:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بر آبی چين افتاد       سيبی به زمين افتاد            گامی ماند      زنجره خواند

 

همهمه ای خنديدند      بزمی بود      برچيدند 

          

خوابی از چشمی بالا رفت     اين رهرو تنها رفت  بی ما رفت

 

رشته گسست    من پيچم من تابم

 

کوزه شکست  من آبم         اين سنگ پيوندش با من کو؟

 

آن زنبور پروازش تا من کو؟       نقشی پيدا   آيينه کجا؟   اين لبخند     لب ها کو؟

 

موج آمد دريا کو؟        می بويم    بو آمد   از هر سو های آمد     هو آمد

 

من رفتم                 او آمد     او آمد

 

نوشته شده توسط حامد در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 11:12 بعد از ظهر | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
دارم از تو می نویسم
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط حامد محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.